سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
در گذشته مرا برادرى بود که در راه خدا برادریم مى‏نمود . خردى دنیا در دیده‏اش وى را در چشم من بزرگ مى‏داشت ، و شکم بر او سلطه‏اى نداشت ، پس آنچه نمى‏یافت آرزو نمى‏کرد و آنچه را مى‏یافت فراوان به کار نمى‏برد . بیشتر روزهایش را خاموش مى‏ماند ، و اگر سخن مى‏گفت گویندگان را از سخن مى‏ماند و تشنگى پرسندگان را فرو مى‏نشاند . افتاده بود و در دیده‏ها ناتوان ، و به هنگام کار چون شیر بیشه و مار بیابان . تا نزد قاضى نمى‏رفت حجّت نمى‏آورد و کسى را که عذرى داشت . سرزنش نمى‏نمود ، تا عذرش را مى‏شنود . از درد شکوه نمى‏نمود مگر آنگاه که بهبود یافته بود . آنچه را مى‏کرد مى‏گفت و بدانچه نمى‏کرد دهان نمى‏گشود . اگر با او جدال مى‏کردند خاموشى مى‏گزید و اگر در گفتار بر او پیروز مى‏شدند ، در خاموشى مغلوب نمى‏گردید . بر آنچه مى‏شنود حریصتر بود تا آنچه گوید ، و گاهى که او را دو کار پیش مى‏آمد مى‏نگریست که کدام به خواهش نفس نزدیکتر است تا راه مخالف آن را پوید بر شما باد چنین خصلتها را یافتن و در به دست آوردنش بر یکدیگر پیشى گرفتن . و اگر نتوانستید ، بدانید که اندک را به دست آوردن بهتر تا همه را واگذاردن . [نهج البلاغه]

قصه بچه بسیجی


أعوذبالله من نفسی

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیکم

نمی دانم از چی بنویسم و از کجا و چطوری. بغض تنگی روی گلویم نشسته. اونقدر سنگینه که راه نفس را به رویم بسته. راستی  من کی هستم که نفس بخواهم بکشم. من کی ام؟ من کی ام که اینطور ویران و سر گشته ام. من کی ام؟

من کی ام؟ عبد ز پا افتاده ای
من کی ام؟ عمر خود از کف داده ای
من کی ام؟ درمانده ای مست غرور
من کی ام؟ جامانده ای از راه دور
من کی ام؟ عبدی جسور و خیره سر
من کی ام؟ بی خانمانی در به در
من کی ام؟ کاسه به دستی تشنه لب
من کی ام؟ کهنه گدای نیمه شب
من کی ام؟ بیگانه ای دیر آشنا
من کی ام؟ دیوانه ای عاقل نما...

خدایا من هر کسی که هستم ، مخلوق تو ام. و غیر از خالق چه کسی به مخلوق محبت داره. خدایامن کمترین هستم و تو پروردگار عالم هستی.

خدایا به من رحم کن که من نمی دانم که کیستم اما می دانم که تو کریمی و بزرگوار. تو بخشنده ای و رئوف. تو رحمانی و رحیم. خدایا تو غالبی و من مغلوب. به این مغلوب کمترین ترحم کن.

یا ارحم الراحمین.



یک بسیجی ::: دوشنبه 86/2/31::: ساعت 10:0 عصر


با آنکه در سایه نشسته بود، هر از چند گاهی آهی می کشید و از گرمای هوا گله می کرد. عینک دودی اش را تکانی می‏داد و با بادبزن چوبی‏اش کمی خودش را باد می‏زد. از زیر روسری اش گل سر قرمزش پیدا بود. روسری که نه پشت سرش را پوشانده بود نه جلوی سرش را!!
پیراهنی به تن داشت شبیه مانتو و سر تا پا سفیدپوش بود. ...
به ایستگاه رسیدم و باید پیاده می شدم. مقنعه ام را جلوتر کشیدم . چادرم را مرتب کردم و پیاده شدم.
آفتاب می تابید و چه شیرین می تابید .
می دانی گرمای دوزخ به خنکای معصیت نمی ارزد!!
                                                                    مهدیه صالحی



یک بسیجی ::: جمعه 86/2/21::: ساعت 9:49 عصر


>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 15
بازدید دیروز: 30
کل بازدید :182410
 
 > >>اوقات شرعی <<
 
>> درباره خودم<<
یک بسیجی
من یک بسیجی ام. شاید نه یک بسیجی واقعی ولی حداقل اسمش باعث افتخاره من است.
 
 
 
 
>>لوگوی دوستان<<
 
 
>>موسیقی وبلاگ<<
 
>>اشتراک در خبرنامه<<
 
 
>>طراح قالب<<